فرشید افکاری

اشعار سپید

فرشید افکاری

اشعار سپید

عصر جمعه

عصر جمعه

چای سیاه

خانه ای تیره

پر از پرده های آویخته

و پنجره های سرد

و روحی که انگار جا مانده

در گذشته های مرده و وهم آلود

بی نشان


«بی نشان»

بازار شهر بود و

غروبی سرد

و بهتی در زمزمه های نور

و شاخه گل سرخی زیر پای عابران ...  

که لگد میشد و هنوز

بوی قلب شکسته ای را میداد

که به سمت جاده های بی چراغ

به سمت شهرهای بی نشان قدم میزد

 

«چهره»

دمیده شد

صدای لولای در ِ نیمه باز

و زوزه ی باد

در ظهر تابستان

و پنجه ی نوری سرخ

از پنجره ی خونی شکسته

بر صورتی مهتابی

چهره ای با چشم نیمه باز

و لبخندی سرد

و سری شیشه آلود

در نگاه خنجری روی فرش بی نقش

صدای سکوت

در نفسی کم جان

دشنه ... سکوت ... مرگ ...

بی نهایت

«بی نهایت»

مثل سپیدترین مرگ دنیا

بر پیچکهای شیشه ای

در اتاقی از یخ های آبی و گرم

در تالار آینه های سیار

پنجره های شب را میبندم

تا نور سیاه زندگی تیره را

در خود جلوه نکنم

مثل سپیدترین مرگ دنیا

با قدمهای عُمر

در نور بی نهایت خاطره ها

در بیکرانگی کهکشانهای فیروزه ای

در سکوت چشمه سارهای ستاره ای

این لحظه ی لاجوردی را

با خود میبرم به جاده ی روشن

و خانه های نورانی

 

«نسیم»

نسیم ، تابستان را می وزد

و بر ریل زمان می خزد

آفتاب را بر گندمزار های لرزان

طلوع میدهد

خورشید از زیر شاخ و برگ درخت

چشمک میزند

و ابر ، خاطرات را حمل میکند ...

اما سهم من  

تنها شاخه ای مه بود بر رخسار این گرد و خاک بی انتها

دیگر سایه بان تک درخت رویا

این برهوت گرما زده را محو نمیکند

شیطان

پیش از آنکه شیطان ظهور کند

عجوزه های وحشت زده از چاه بیرون می ایند

آسیابها با خون ِ رودها ، گندم آرد میکنند

مناره های سر ، در کوهستان جسدهای سرد ، اذان میخوانند

و شب

از شهربازی کودکان مرده

از جیغ مادران خفته

از مدرسه های خون آلود و ساکت

عبور میکند  ، پیش از آنکه شیطان ظهور کند...

سایه هاجنگ را لمس میکنند

وقتی از جنگلهای مسی

پیچکهای آهنی بر حلقه های دار بالا میروند

و بر درختان سیاه میرویند

برق آفتاب از آن جنگل شوم ،‌ جز به معنی آونگی نخواهد بود

صد «شاملو» آویخته ام

من آبروی اندک ِ هر شاعرک را ریخته ام

با شعر او آمیخته ام

من در شکوه شعر او ، صد «شاملو» آویخته ام

در پیش افکار نو ام ؛ «نیما» فسیلی گشته است

فکر علیلی گشته است

گویی کویر روح ما ، چون رود نیلی گشته است

روزی که شعرش را دلم ، بر آسمان حک میکند

صوت چکاوک میکند

روی کویر داغ دل ، شب را چو پیچک میکند

دریای روح زندگی بحر جواهر میشود

پنهان و ظاهر میشود

خونابه ی اشعار او فریاد ساحر میشود